از وقتی که یادم میاد ،از اون بار اولی که شنیدم دختری توی خیابون تلفن گرفته، تا خود همین لحظه، احساسات و تفکرات متفاوتی رو در مواجهه با این حرف تجربه کردم.
یادمه اون اوایل که میشنیدم، خیلی برام تعجب بر انگیز بود ... که وا! چه جالب! یا مثلا چه پسر پر رویی، یا اینکه اگه مثلا میشنیدم دختر هم به پسرزنگ زده، دیگه باخودم میگفتم! وااا! چه چیب! من بمیرم هم اینقدر خودم و ضایع نمیکنم... مثلا دوستی ای که تو خیابون اتفاق بیفته چی می خواد از توش در بیاد و ...از این حرفا.
بعد زمان کمی گذشت. و این داستانها از زبان اطرافیانم مدام تکرار شد. تکرار پشت تکرار. دیگه از هر دختری، حوری وش یا کولی وش، همه، کمینه یه بار از این اتفاقها رو تجربه کرده بودن. دیگه این روایات اینقدر زیاد شده بود که من کم کم ترس برم داشت. هی به حاظه ام رجوع میکردم ببینم این اتفاق واسه من هم افتاده، هی برگهای تاریخ عمرم رو ورق میزدم... میدیم نه! ای دل غافل! دریغ از یک پیشنهاد. دریغ از یک تلفن.
تازه داستان مال روزهایی هست که ما خانوم تر از این حرفها بودیم و الان زدیم به سیم آخر.
اوایل میگفتم، ملت حکما مثل ما خانوم نیستن...جلفن دیگه که تیلیف میگیرن.
و ما همچنان گاگول بودیم و اندر کف این داستان.
تا اینکه دست بر قضا، بالاخره تصمیم گرفتیم به طور جدی تری کیفیت این داستان را کنکاش کنیم. به این منظور زندگانی برخی دافهای اطراف را به غور و بررسی نشستیم. ببینیم اینها چه میکنند که دل از کف پسران این مرز و بوم برده اند.
البت اینجا باید عرض کنیم که در تمام این مدت، همیشه کیفیت عاشقیت ها و عشاق و معشوق های ما با ملت فرق میکرده! هر چند دروغ چرا که 99 از صد موارد، وان وی لاوهای خودمان را به تماشا نشسته ایم. عاشقی هم اگر بوده، انقدر بلانسبت، سگ و یا دیر فهم بودیم که ناگه میدیم که جا تر است و بچه نیست.
خلاصه، پس از این تدقیق، ملاحظه نمودیم که ما که در اسکلان عالم سر آمدیم، داستان از همین جا آب میخورده. که بابا جان، بسیاری از این دخترکان، تمام فکر و ذهنشان دل بردن است. تمام حواس و تمرکزشان بر این است که چگونه بنشینند، چه طور بخورند، چه طور راه بروند، حرکات دست، حرکات چشم و ابرو، حتی حرف زدن... آنها روی همه کارهایشان برنامه دارند. خیلی هاشان حتی تمرین میکنند. جلوی آینه فیگور میگیرند. و خلاصه به سان بازیگری که ساعت ها بر روی نقشش تمرکز دارد، این ترگلان روزگار هم چنین میکنند. بله نقش... بگذریم.
البت در این میان انصاف حکم مینماید که مهره مارداران و زیبارویان خفن چهره را که در خواب هم دل میبرند، مستثنی کنیم که حکایتشان امری است علی حده.
میگفتیم ...
در این میان فن دیگری هم دستمان آمد و آن اندکی جسارت و پر رویی زیر پوستی بود. با این حال می دیدم که ما با وجود رویمان که کم هم نیست باز هم از حتی گرفتن یک شماره تلفن اشتباهی هم محرومیم، این دیگر یعنی چه؟!
اما النهایه دانستیم که باید وقتی در خیابان راه میروی، فقط کوچه ها را سر در جیب و گریبان ، گز نکنی. باید سر به هوا باشی و چشم تو چشم شوی. یا در هر محفل و هر مکان و هر پگاه دیگر هم چنین کنی و این همان است که از ما بهتران "پا دادن" و" نخ دادن" نامندش! نامیدنی.
البته گمان مبرید پا دادن به همین معانی محدود است ها! نخیر.معنایی بس عمیقتر از اینها دارد و مصادیقش سر به فلک می گذارد.
خوب تا اینجای داستان گفتیم که ابتدا به ساکن ما بسیار متعجب بودیم. در مرحله تکاملی دیّم ، غمگین از بد اقبالی خویش شدیم. دوره بعد، شگفت زده از این همه فن و هنر بودیم و مواجه با این سئوال عمیقا فلسفی که خوب من ایییین همه مدت رسما چه غلطی میکرده ام؟ و چرا سر در نیاورده ام از این مسائل؟ راستش تا مدتها احساس غبن خفه ام میکرد. که ما که آپولویی هم هوا نکرده ایم که. اقلا مثل این لعبتکان میشدیم. دلمان به دلخوشیهای اینان خوش میبود.
به همین منظور در راستای پراگماتیست بودنمان ، تصمیم گرفتیم که حتی به تجربه هم دست بزنیم و طی چندین پروژه برای غور و بررسی و رفتار شناسی و به دست آوردن نکات کلیدی و تستی دلبری، با گروهی از دافیان همراه شویم. در این راستا بالا و پایین کردن خیابانهای ولیعصر و فرشته و جردن و رفتن به برخی رستورانها و پاتوقها، تجربه های جالبی بودند که در رزومه مان وارد شد. ما هم مثلا مثل آنها خوشگل میکردیم، حتی خوشگل تر..
اما اگر خیال کرده اید که کار ساز شده....باید بگویم که همیشه خوش دل باشید انشا الله! نه آقا جان! دریغ! دریغ ازپیش شماره ای که به فون بوک ما اضافه شود. حتی داستان به اینجا رسید که مورد انتقاد و گاها تمسخر این دافی ها واقع شدیم از باب رفتارهایی که بدون دقت و به کار بستن فنون انجام میشد.
و ما هم چنان همان موجود کَََل کلی و ساده و اسکل بودیم، بی نقش و بازی.
از خاطرات خوشمزه این دوران مثلا اینکه یکبار، در یکی از این ماشین گردی ها با دوستان، رسما ملاحظه شد، که من به شدت مورد توجه گروه سنی الف و ب قرار میگیرم. و الف که چه عرض کنم ،پیشا الفی!
دیگر این به طنزی تبدیل شده بود که مریم جان کوچولو داره بهت نگاه میکنه! و وقتی میگویم کوچولو منظورم به معنای دقیق کلمه نوزاد یا نهایتا بچه 2و3 ساله است!و نه حتی تین ایج!
البته برای اینکه یک وقت فکر نکنید که من اوضاعم خیلی داغان بوده و برای اینکه دلتان کباب نشود، خدمت انورتان عارض میشوم که گروه سنی نون، واو، ه، ی نیز، از دیگر گروهای سنی ای هستند که من برایشان جذابیت دارم.
مثلا میروی جایی، جوانی خوش و نو خواسته میبینی و از حضرت حق عشقش را طلب میکنی، بعد میبینی پدر گرامیشان به شما جذب میشوند. مانده ایم در علت جذابیتمان برای مردان سن دار و با تجربه!
گاهی میگفتیم خوب اینها گوشهای ما را دیده اند و دندانهایمان را شمرده. گاهی از سر دلداری به خودمان بر می آمدیم و میگفتیم اینها از پس هزاران تجربه، مال خوب را از بد تشخیص میدهند(یعنی مثلا ما سرمان به تنمان می ارزد! اُق) یا مثلا میدانند که زن، آن عروسکان که آنها دارند نیست و توجیهات تخمی از این دست. بگذریم که ما که میدانیم که همه اینها چرت و پرت است که برای خود بافتیم و همه به گل دلایل، یعنی پدر سوختگی ذاتی مردان باز میگردد و نیز به چشم و دل تا ابد الدهر گرسنه ایشان.
از پس این احساس غبن فاحش که ما داشتیم، گفتیم برای باز نماندن ازغافله باید شتافت.
لذا سعی کردیم که خودمان را از حکمت نظری به حکمت عملی سوق دهیم. و این بیشتر به این دلیل بود که میخواستیم تئوری هایی که دراین میان بافته بودیم را یا تثبیت یا رد کنیم.
چندی پیش یک شب دیر وقت در پمپ بنزین بودیم، پسری را دیدیم. و به واقع از آنجا که هر کسی کو دور ماند از اصل خویش و اینا، ما اصلا در مود این مسائل نبودیم. اصولا چهره ها برایم جذابند و نگاهشان میکنم و اصولا بی غرض و بنا به عادت قدیم، فرا جنسی و فیری سکس( که البته هر چی میکشیم از همینه ). این آقا را نیز نگاه کردیم و نگاه کرد. در همین حیث و بیث یاد متدها کردیم. گفتم بگذار با نگاه شیطنت آمیز نگاهش کنم. حالانگاه شیطنت امیز من یعنی چی؟؟؟ یعنی اینکه به عکس رسم معهود، که خجلت زده و سرخ نگاه دیّمی در کار نبود،، بار دوم هم نگاه کردیم.
و باید بگویم که کار کرد. و این آقا در نهایت پشتکار در آن نیمه شب، تلاش بسیاری در شماره دادن کرد. در حد تصادف.
اولا که میدانم که در آن وقت شب ، گربه نر هم تلاشش را میکند به ضعیفه وقیحه ای که اینقدر لات است که در خیابان به پرسه مشغول است، شماره بدهد چون احتملا به شغل مناسبی باید مشغول باشد، اما به هر حال کار کرد.
البته این مثالی بود، و من به مانند دانش آموزی که درس مربیان رنگارنگ خود را به بوته آزمایش میگذرد، گاه گاهی دست به این تجربیات زدم. گاهی موفق، و اصولا نا موفق. هر چند که همواره اینرسی شدیدی در انجام چنین اعمالی دارم و همچنان با ساختار فکری ام جور در نمی آید و همچنان شماره ها در سطل اشغالی است! ها؟ شماره ها؟!ها؟! ها ها ها!!!
راستش من از پس این تئوری ها و تجربه ها و تلمذات، پروسه ای را که دخترکان، از مادر زاده نشده، پیاده میکنند و علم لدنی نسبت به آن دارند را، آگاهانه وخود آموزانه و خود خواسته، آنهم سر پیری به تجربه نشستم. هر چند گاه گاهی. یا محض خنده، یا محض آزمایش، یا محض اثبات توانایی ها و عقب نماندن از قافله و تقریبا بیشتر مواقع دست وپا شکسته و پر سوتی!
و حس اکنون من:
1- دگر زیراب این داستانها را مثل آن مریم سختگیری که ابتدائا بودم ،نمیزنم. بگذار ملت جوانی شان را بکنند و حالشان را ببرند. مگر ما بخیلیم؟!!
2- هنر بودن این مسائل را به واقع انکار نمیکنم.
3- اما به جرات میگویم و تئوری ام برایم ثابت شده که 90 از 100 این لعبتک ها ، پوپت های تو خالی ای بیش نیستند. معلوم است. تو وقتی تمام فکر و ذهنت را روی امری بگذاری ، موفقیت ازآن توست. البته تا آن دست آورد چه باشد. تو مردی را که می خواهی به دست می آوری. اما موارد بسیاری را از دست خواهی داد(منظورم استثنائا مرد نیست). که متاسفانه زنهای مااین امر را یا نمی فهمند یا خیلی دیر می فهمند.
مردان ما هم 90 از 100، لعبت طلبند البت. موضع برابر برایشان تعریف نشده است. مقام و موقعیت اجتماعی را که خود دارند. پس در خانه اگر چیز دیگری از جنسی دیگر باشد، خوش ترشان است.
4- و اینکه بر همگان بسی واضح و مبرهن است که این امر که اگر هم به هنر تفکر مزین باشی و هم هنر انسان بودن، و هم اینکه هنر زن بودن (یا حتی مرد بودن) را هم داشته باشی ، خود چیز دیگری است که هیچ احد الناسی دست رد به سینه اش نخواهد زد. مولتی تسکی و های تک بودن را عشق است.
با کمی اغراق مثال بارز زنان فول سیستم ، روسپیان هنرمند و فکوری است که در عهد باستان میزیستند. و در یونان به آنها "هتایرای" میگفتند که در زبان یونانی یعنی دوست و رفیق. همان هایی که در ژاپن به نام"گیشا" میشناسیمشان. زنانی که به انواع هنرها آراسته بودند و زیبایی ظاهر و فکر را با هم داشتند.
بگذریم از این داستان البت، که حکایتی دیگر را میطلبد(نا گفته پیداست که ما نه قصدش راداریم و نه استعدادش را که پا در کفش این دم گرمان کنیم).
همه را گفتیم که موقعیت استراتژیک خود را میان این حالات واکاوی نماییم. وا کاویدنی. حس اکنون من این است که من فعلا در گزینه 3 مانده ام. و البته گزینه 4 را طالبم. یعنی به گمانم خوب است که آدم از جمیع جهات کار درست بشود. هم کارکرد زن بودنش را داشته باشد هم آوت پوتهای انسانی اش را داشته باشد. ورای جنسش. که البته کار دشواری هم هست الحق و الانصاف. به خصوص که الگوهای تربیتی کمی از این دست زنان پیش رو داریم. و عادات تربیتی ما نیز چیز دیگری را تداعی میکنند. با این حال باید سعی کرد.
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید
این تلاش باعث میشود دست کم اندک دگر دیسی در ژنهای معیوب زنان این نسل رخ دهد، شاید آیندگان را نوع دیگری از زندگی اتفاق افتد.
پی نبشته: اغراق یکی از صنایع ادبی است.(دی دو نقطه)
مریم خانوم گل