سالها گذشت و سلیقه غذایی من تغییر کرد. البته از صدقه سر مامان، ما باید همه چی میخوردیم. یعنی اصولا موجودات بد غذایی نمیتونستیم بشیم. سنگ هم اگه جلومون میذاشتن، حتما یه خاصیتی توش بود و از یه مرضی جلوگیری میکرد! یادمه خورشت بادمجون دوست نداشتم(به عکس الان که عاشقشم) و همیشه بادمجون هاش رو جدا میکردم، آخه خوب چی کار کنم، زبونم میخارید، بعد مامان یه بار گفت بابا بزرگ ندیده ما واسه این مرده که بادمجون نخورده و سرطان گرفته! بماند که هنوز هم داستان سرطان گرفتنش زیر سئواله! و من نمیدونم من چرا اینقدر حرف گوش کن و جون دوست بودم!!؟؟ به هر حال که از آشنایی با پدیده هایی به نام خورشت بادمجان، کشک بادمجان، میرزای قاسمی و هر انچه که با این میوه؟ سیفی؟ درست میشود، پشیمون نیستم.
میگفتیم... که در طول این سالیان، طبع ما هم تغییراتی نمود! تره که تنها سبزی مورد علاقه مان بود، جای خود را به پیازچه و ریحون داد ،و الان نعناع و ریحون و ترخون و البته هم چنان پیازچه، با قدرت هر چه تمام تر جای آنها را گرفته اند.متقابلا از عشمقمان به کاکائو اندکی کاسته شد. و به برخی دیگر از مواد خوراکی ...که دیگر فعلن چیزی به یادمان نمی آید.
اما از خیار میگفتم که در طول این سالیان، وارد مجموعه متعلقات شکمی بنده شد.
واقعا میوه از این بهتر وجود ندارد. من وقتی خیار میخورم انگار که میدیتیشن میکنم! علتش هم فقط صدای این میوه است. واقعا هیچ وقت موقع خوردن خیار به خرت خرتی که زیر گوش آدم راه میندازه توجه کردید؟ خدایی سرگرم کننده نیست؟ به مولا ادم آروم میشها
و از اون ور هم، مزه خنثی این میوه. که البته با مزه هم هست. بی نمکش! با نمکش! فقط قلمی باشه! دیگه اگه از این باغچه ای های تر و تازه هم باشه که چه شود. خلاصه ما با این میوه خیلی حال میکنیم و بیشتر از از همه میوه ها ....!!!!
اومدم این جمله اخر رو بگم، یه دفعه داغ دلم تازه شد. دیدین میگن رفتم خونه خاله دلم واشه، خاله گوزید دلم پوسید؟ قضیه ماست. حالا بگو خوب مگه یاد چی افتادی؟
راستش نمیدونم چرا، من اینطورم یا هم همینن، یا نسل ما اینطوره! منظورم مطلق گرایی هست. منظورم ذهنای ایدئولوگه! چه جوری بگم، اینکه همیشه پی اینیم(اینم) که یه این است و جز این نیست، یه اصل، از تو عقاید و از توی زندگیمون در بیاریم . بریم باهاش خوش باشیم. اونم تو چی؟ تو زندگی ای که اصولا قاعده بردار نیست .
تا حالا به این سئوالهایی که همیشه پرسیدن ازمون و خیلی وقتها هم ما میپرسیم از بقیه، دقت کردید؟ سئوالایی که توش دنبال یه جواب واحد میگردیم. دنبال یه راه حل ثابت.
کدام میوه رو از همه بیشتر دوس داری؟ کدوم رنگ رو از همه بیشتر دوست دارید؟ غذای مورد علاقه شما کدام است؟ کدام فصل را از همه بیشتر دوست دارید؟ مامان و بیشتر دوس داری یا بابات رو؟ ماشین شاسی بلند بیشتر دوس داری یا شاسی کوتاه؟ کفش پاشنه بلند یا پاشنه کوتاه، دامن یا شلوار و و و و و ....
آخه واقعا اینا چه سئوالایی هستن؟هان؟ همه زندگیمون به جواب دادن به این سئوالای مسخره گذشته! میدونم زندگی انتخاب بین گزینه هاست، اما اخه نه انتخاب بین اینها. جالب اینجاست که هیچ وقت هم بنا نبوده که نتیجه عملی خاصی به خیلی از این سئوالها بار بشه! یعنی ما فقط باید دوست میداشتیم، اما خوب باید معلوم بود که چی رو؟ مثلا اصلا لازم نبود که تو بخوای کلاس موسیقی بری! اما خوب به هر حال لازم بود که معلوم باشه که تو از چه سازی خوشت میاد!میدونید! این نکته خیلی مهمی بود!ا
یادتون باشه موضوع انشاء هامون هم همین ها بودن!علم بهتر است یا ثروت! نمیدونم این نوع ذهنیت مازوخیستی تقلیل گرا که باعث میشد آدما خودشون رو از بین وسعت زندگی، به یه چیز راضی کنن از کجا اومده بود؟ واقعا چرا نا خود اگاه این طور تفکر تبلیغ میشد؟ تبلیغ تفکرات خشک! بسته! تفکراتی که سیالیتی توشون نبود. رهایی اصلا توش معنی نداشت! تفکرات سختگیرانه.
چرا من همیشه باید فکر میکردم که کدوم فصل رو از همه بیشتر دوس دارم و توی هر فصل که با زیباییهای اون فصل رو برو میشدم ، با خودم بگم، عجب! این فصل هم خوبه ها.
یا مثلا بگم من فقط و فقط، فلان رنگ رو دوس دارم! مثلا سبز! بعد تو همه چیز عین اسکل ها بری دنبال اون رنگ! حالا اگه مثلا شدی عین قورباغه ، مهم نیست که! عاشقه سبزی! حتی اگه بهت هم نیاد. چند وقت پیش توی یکی از اخبارهای ساعات اصلی، موضوع خبر این بود که کدوم رنگ و از همه بیشتر دوست دارید! مبینید تو رو خدا! هنوز هم...
یادمه همیشه، غیر مستقیم، کسایی که پاسخ قاطعی نداشتن، محکوم میشدن. مثلا کسایی که همه رنگها رو دوس داشتن ،یا همه فصل ها رو.
میدونید، دلم واسه همه اون سالهایی که باید پی این میگشتیم که چی رو از همه بیشتر دوس داریم، اونم از بین گزینه هایی که بهمون میدادن، میسوزه! واسه همه لذتهایی که ندیدیم و به چشممون نیومد! یا نذاشتن که به چشممون بیاد!واسه اون حس عذاب وجدانی که به خاطر علایق پنهانی تومون شکل میگرفت. به این دلیل که میخواستی مرز بندی نکنی. خط کشی نداشته باشی. مثل بقیه فقط و فقط یه چیز رو دوس نداشته باشی! و هنوز هم درگیر این داستان باشی
از اون ور فکر میکنم که شاید هم چون آدمها دنبال نسخه هستن اینطوری فکر میکنن؟ اما بعد میگم این کار ذهن های تنبله! ذهن های محدود. ذهنایی که یا نمی خوان ، یا نمیتونن که لذتهای بیشتری رو توی زندگی تجربه کنن! ببینن! همین میشه که تغییر و تحول میشه رویا ! تو خواب ادم هم نمیاد!
انگار اون سیستم سخت گیر، از ما هم آدمهای سختگیری ساخت که قبل هر چی به خودش و احساساتش سخت میگیره! گاردی که خیلی از ماها نسبت به ابراز احساساتمون داریم، اونم توی جوون ترین سالهای زندگیمون، گاردی که حتی عشق رو، عشقی که خیلی ها زندگیش میکنن، واسه ما میبره توی خیالاتمون و دائم از الک منطق؟! و سختگیری و توجیه ردش میکنه و اخرش لمحه لمحه اش میکنه، و هیچ چی ازش نمیذاره، .. گاردی که گواه این سیستم تربیتی داغونه!
هنوز هم که هنوزه، وقتی میخوام بگم مثلا خیار عزیز دل ترین میوه منه، یاد پرتقال خوشمزه زمستون و توت فرنگی و زرد الو و گوجه سبز بهاری میفتم! بعد به خودم میگم لطفا خفه شو عزیزم
پریا تو بلاگش از بچه ها نوشته. بچه هایی که خیلی از خط ها رو نباید بهشون داد. و فقط عشق داد و عشق و رهایی در انتخاب. اون وقت ما، نسلی که حتی بهمون گفتن که چی رو باید دوست بداریم. نسلی که به احساساتش هم خط دادن که چه شکلی باید باشه!! نسلی که به روحش رحم نشد! ما ندیدیم. یاد نگرفتیم. بهمون یاد دادن! یعنی انتخاب طبیعی واسه ما مطرح نبوده! انتخاب اجباری بوده! توی کوچکترین مسائل.توی مسائلی که یاد دادنی نیست. دیدنیه! حس کردنیه!
دیکته.. دیکته.. دیکته! فکر کردید دیکتاتوری از کجا میاد؟
یه بار جمله ای جایی دیدم با این مضمون که حتی از خدا و مذهب گفتن هم برای بچه ها از مصادیق کودک آزاریه! با این تعبیر بهتر میشه بلایی که سرمون رفته رو فهمید.











