این روزهای پر آشوب و نامعلوم



نمیدونم این شعر مال کیه، اما تو روزناه پاره هام، در اسباب کشی این روزها، که همه شهر شلوغ است و خانه ما نیز، پیداش کردم.(دو سال در خانه ای بودم، که روح سپیدی داشت. در این خانه تجربیات متفاوتی را از تمام عمر، به تجره نشستم.و شهر زیر پایم بود و آسمان نیز پیش چشم.

این خانه را دوست داشتم. بسیار زیاد. سختی و خوشی بسیار در آن تجربه کردم. اما در کل خانه پر برکتی بود. خدا برای صاحب خانه اش خیر بیاورد و برای ساکنان بعدی اش و ما نیز هر جا که باشیم.

و حالا شعر...



حسنک کجایی؟

گاوها ماغ میکشند

گوسفندان نگرانند

بارانی در راه است که چشمهای مادرت را خشک خواهد کرد

مشکل است بوسهل

بی کباب بره سر کند

وقتی با تمتم وجود فهمیده

تنوع چیز خوبی است.

روی دار هم

حسنک!

نگران گله ات بودی؟