و این نخستین ِ ناگزیر..



به هر حال روزی هم میرسد که خیاط در کوزه می افتد دیگر

همیشه ناظر بودم. ناظر عاشقیت های اطرافیان. و البته اصولا گمان می بردم که خود نیز طعم این پدیده را چشیده ام.

بی نصیب هم نبودم آنچنان...اما آنگون که باید و شاید، به تجربه ننشسته بودمش.

عشق را می گویم

همیشه دستی داشتم ، از دور بر آتش

و البته

همیشه ترس بود از ان آواری که بر سر دیگران می ریخت. که مبادا روزی بر من هم برود آنچه بر آنان رفت و از پا انداختشان و دلشان را اتش زد و داغی نهاد و ... حسرتی ابدی را پیشکش کرد.

اما

"افتاد

آن سان که برگ از درخت"

انگار ناگزیر هر سرنوشتی است این بلای ناگهان

این رندانه ترین بلای عالم، که شیرین میآید ...

اما کامت را تا ابد تلخ میکند

***

من چه زود کارما پس میدهم

به سال و ماه نرسیده من کارما پس دادم

زندگی گوشم را گرفته و دارد میپیچاند

"ای کشته که را کشتی؟"

***

حسرت

حسرت

حسرت

***


مصیبت عشقت را سیاه میپوشم
که از آن من نخواهی بود.
داستان من نیز
تکرار داستانهای عاشقانه تاریخ شد،
با آن همه پایان تلخ.
داستان من نیز به اشک نشست.
و من نمیدانم این روزگار
چرا از تکرار خسته نمیشود؟
چرا
از تکرار

خسته

نمیشود؟؟؟


مریم


3 نظر

سلام سلام خوشم اومد. بلاخره كوزه گر در كوزه گير افتاد. مزه اين موضوع را همه بايد بچشند بزرگ و كوچيك نداره. بهتره اون رو به فال نيك بگيري. اين هم مرحله اي از زندگيست. البته اميدوارم خيلي زود دوباره كامت شيرين بشه. اينگونه وقايع مارو پخته تر خواهد كرد و از غرور كاذبمان كمي خواهد كاست.

يادم رفت بگم كه پاراگراف آخري كه نوشته بودي خيلي قشنگ بود.

آخــــــــیی