دلیل نمیشه که من گه واسه خودم تصمصمات شاذ میگیرم، تت اخر عمر بهش پا بند باشم که! نخیر! حسش نباشه، یا خاطره ای نباشه، خوب دلیل بر ننوشتن هم نمیشه که؟!
پس مینویسم فعلا تا خاطره نویی دریافت بشه
***
بزرگ شدن!
بزرگ شدم؟ ممم فک میکنم که یه کم اره! یه کم هم خودم رو میخوام به این سمت بکشونم. این دفعه اما نه با نگاه حذف کودکی! که اتفاقا با حضور بچه و مامان و بابا و اون بالغه!
همه با هم! یه نیو فمیلی که میخوایم من رو اداره کنه
این روزها به خودم می خندم زیاد! یعنی بهتره بگم از دست خودم زیاد خنده ام میگیره! زیادی از دست خودم تعجب میکنم! خوب تعجب هم داره! یه جوری دارم رفتار میکنم که رها تر باشه ! بدون سانسور تر!
و خوب این با اونی که بودم فرق داره! و من گاهی فکر میکنم که هنگم! برای تصمصم گیری راجع به روشها و اتفاقات جدید هنگم. اما مهم نیست! فعلا که دایورته همه چیز.
پی نبشته:
بی عکس، بی فونت بزرگ! ... خالی
| [+/-] |
|
| [+/-] |
بازگشت مورووو |
خوب، خوب ،خوووووووووب
می بینم که یه چند وقت زیادی این جا نبودم و حسابی گرد و خاک گرفته این پیجمون. حالا نه که از خودم افاضات در نمیکردم ها! نخیر بنده در بلاگ گردلستان(360)درجه، به حیات مجازی خودم، ادامه میدادم. اما دیگه حوصله کپی پیست اونها رو اینجا نداشتم. پس ما هستیم گویا! چون بلاگ مینویسم، پس هستم.
حالا نگید اومده اینجا اعلام وجود کنه ! نه یه ایده ای به ذهنم رسید چند وقت پیش ها که الان یه ایده دیگه هم تو مخم ضمیمه اش شد و این شد که گفتم بیام اینجا اون ایده اولی رو پیاده کنم فعلا!( معلومه که ایده دوم پیاده کردن ایده اول تو این بلاک جزیره هستش).
میگفتیییم! خانوم و اقایی که شما باشید، تصمیم دارم که خاطرات سوتی های نمکین و غیر نمکین بر و بکس هم سن و سال،( و اگه دیگه خیلی خفن بود) نسلهای دیگه رو، توی این جا به رشته تحرییییییییر در آورم، در اوردنی!
حالا این که این فکر شاذ ، چه جور به مخم اومد ،این که یه آقا "روشن"ی ، از دوستان و در واقع دوست پسر یکی از دوستام " پریا"، یه دفعه یکی دو تا از خاطرات بچه گیش رو گفت که من مردم از خنده.خیلی ناب بودن. هر چند نوع کلام گویند و فضا در دلنشین شدن اونها میتونه خیلی موثر باشه، اما به نظرم رسید که اونها قابلیت مکتوب شدن رو دارند.
از اون ور هم وقتی گفت که من از این سوتی ها زیاد داشتم، با خودم گفتم ایول! تازه فکر کن ادمهای دیگه هم کلی از ان نمکدون بازی ها داشتن! حیفه اینا یه جایی ثبت نشه.
خلاصه که گفتیم اینجا مکتوبش کنیم، باشد که مقبول خودمان و شمایان افتدو و البت، باری تعالی.
و حالا برای فتح باب، اون خاطره اول رو می نقلم! نقلیدنی:
"روشن" وقتی که یه پسر کوچولوی زبون شل بود، یه پسر خاله داشت زبون شل تر از خودش.
پسر خاله جانش، هر وقت میخواست "روشن" رو صدا کنه ،میگفت: "لوشن...لوشن"
روشن هم که از این رز تلفظ اشتباه، کلی شاکی میشد، میگفت : نه! "لوشن" نه! "یوشن" اسم من "یوشن"ه! فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
***
حالا بگذریم که من کلی با این خاطره ناااااز حال کردم و خندیدم. نمیدونم اما که نقل اون تو اینجا به طور مکتوب هم حال و هوای دنیای کودکی رو میرسونه یانه. اما امیدوارم که کم کم دستم بیاد که چه جور بتونم منظور ها رو منتقل کنم
تا چه پیش آید
پی نبشته: سعی کنید که بخندید!
پی نبشته دو: از خاطرات نمکین و ناز و مفهومی و ..... کودکی شما استقبال میکنیییم، در حد موشک. پس کامنت بگذارید و ما هم بلاگش می کنیم.( سن و سال فراموش نشود)
همین
اشتراک در:
پیامها (Atom)
