
امروز روز 24 خرداد سال 1388 هست. از 2 روز پیش یعنی روز 22 خرداد میخواستم بنویسم. اما به دلیل اختلال در اینترنت و 360 و یاهو پروفایل که بلاگ فعال من تو اونها بود، هی نشد! منم دیدم باید این روزها رو اینجا ثبت کنم.
2 هفته اخیر، روزهای متفاوتی برای خیلی از ما بودند. انتخاباتی که از چند ماه پیش، هیچ امیدی به شرکت مردم در ان نبود، جور دیگری رقم خورد. آنقدر شور انتخاباتی در مردم نبود، که من وقتی در میان اعضای فامیل در یک مهمانی گفتم چه کسی رای میدهد، همه به من پریدند!که عمرا ما رای دهیم. و من ناراحت ،که تحریم برای چه؟ مگر دوره ا.ن (احمدی نژاد) را تحریم کردیم، راه به جایی بردیم غیر از ترکستان؟؟
اما نمیدانم چه شد ،کار اینگلیس بود ، یا مذاکرات تلویزیونی یا مردم غیر قابل پیش بینی، یا اگاهی عمومی و 90 سیاسی و ..، هر چه که بود، شوری عظیم در هفته اخر مردم را فرا گرفت. موجی سبز و سفید!
زنجیره انسانی سبزی ساختیم از تجریش تا راه آهن. راهپیمایی کردیم از انقلاب تا ازادی. وکسی هم به ما حتی نگفت بالای چشمانت ابروست.
مناظره تلویزیونی کاندیداها را دیدیم، و دروغ های بزرگی را که ا.ن میگفت با حیرت شنیدیم و در دل به او خندیدیم، که روزهای اخرت را میگذرانی! در دل نه! که حتی بلند خندیدیم و حماقتهایش را بسخره گرفتیم و از انها جوک ساختیم. جوکهایی که تنها تکرار حرفهای او بود. که برای خنداندن ما کافی بودند: "بگم؟ بگم؟" دودو تا، ده تا!
بعد اما دیدیم که حتی تحریمی ها هم امدند. با دوستان قدیم قرار گذاشتیم که در این روند تغیر، به پیشواز جشن برویم و بعد از مدتها هم را به این بهانه ، یک جا ببینیم. همین هم شد. و چه قدر شاد بودیم و خرسند از اینکه رای دادیم.
بعد رفتیم به خانه هامان تا صبح روز بعد ،جشن پیروزیمان را سبز برگزار کنیم.
اما ...
ما حتی پلک هم بر هم نگذاشتیم، پس در کدامین ساعت شوم، این کلاه بزرگ شامورتی بر سرمان رفت؟؟؟
شب انتخابات به نیمه نرسیده بود که در اینترنت، اخبار ضد و نقیض پیروزی ا.ن پر میشد.
رفتیم جلوی بی بی سی فارسی. گوشمان را سپردیم به اعلام ارائ وزارت کشور...
هیچ چیز عوض نمیشد. در این دنیای مجازی، و در خانه هامان، به هم دلداری میدادیم که اینها مال شهرستان است. اندکی صبر. اما سحر نزدیک بود و ما بیدار و نتیجه هیچ تغییری نکرده بود.
نیمه شب به خود اجازه میدادیم که به یکدیگر زنگ بزنیم،خرق عادتی در اداب مالوف، تا بهت مان را به شراکت بگذاریم. که تحمل این این غم شاید کمی اسان شود. صبح شد اما و شمارش آرا به رو آخر میگذاشت و گویی گشایشی در پیش نبود!!
شمارشی که ساعات اول ، سرعت میلیون در دقیقه داشت، اما ناگهان کند شد. و بعد به گونه ای آشکار متوقف! بس که همگان شوک شده بودند! اما در این ساعات هم که پر از خستگی و اشفتگی و نا امیدی بودیم ، اتفاقی نیفتاد و نهایتا عصر هنگام، پیروزی احمدی نژاد را با وقاحت اعلام کردند!!!
همه شوکه شده بودیم. برایمان عجیب بود. مگر میشد باور کرد؟ ما که سبز بودیم و ان همه سبز کنارمان دیده بودیم؟ آن همه چه شدند؟
از آن بد تر این که، دوستان سفید(حامیان کروبی) در کنارممان زیاد داشتیم، که آبی(حامیان رضایی) هیچ نداشتیم! اما کروبی نصف رضایی رای اورده بود. جالب بود! خیلی عجیب. ان هم زیر میلیون. 300 هزار!!! اخر نامردها نکرده بودند آمارهایی معقول تر بسازند. گویی دوست داشتند رو بازی کنند، با این وقاحت.
به مادر گفتم، اینها میخواهند کاری کنند که ما هم به خود شک کنیم. یا کاری که، ما خود را و گروههای اطرافمان را، حتی جزئی از نمونه اماری این جامعه هم محسوب نکنیم. که رضایی چی! یکی هم ندیدیم دور و برمان، اما امارش بیشتر از کروبی شد!!!!!
واقعا مانده بودم که بازی بود! شوخی بود! چه بود!!
همان شب دو جوش گنده عصبی دیگر هم بر گونه هایم نقش بست!
عصر را برای کاری به بیرون رفتم. علی رغم میل باطنی. شهر بوی مرگ میداد. سکوت بود. و این نه حس من، که بهت را در چشم همگان میتوانستی دید.
ظهر انروز مجبور شدم به ضرورتی از خانه خارج شوم. دختری را دیدم در ظاهری نا مطبوع. با آرایشی غلیظ و غریب. دیدم در دستش پرچم ایران است که نشان ازنماد انتخاباتی احمدی نژاد داشت. تمام صورتم نا خود اگاه در هم رفت و اخم کردم. پیر از کینه بودم. تا مرا دید، لبخند صورتش رفت و فحش بی ناموسی بلندی نثارم کرد. انجا بود که به خود گفتم وااااااای بر ما که چه بر سرمان رفت...
و اشک ریختم. تقریبا همه مان انروز به گمانم اشک ریختیم.
همه جا صحبت از کودتا بود. و برنامه ای از پیش تعیین شده برای خوار ساختن ملت.
بعد شب نشده، شنیدم که همه جا شلوغ است! میدان ونک. تجریش... . مردم خشمگین به خیابانها ریخته بودند و حق شان را، رایشان را مطالبه میکردند.
همه پیگیر بودیم. تا تلفنها قطع شد!!
روز بعد هم خبرها میرسید.. همه جا شلوغ است. همه اعتراض داشتند...
شنبه از بهت، نتوانستم به جمعیت بپیوندم. یک شنبه اما عصر به خیابانها زدیم و بسیاری قسمتها را رفتیم. همه جا گارد ویژه بود و من ناراحت که پس مردم کجا هستند.
به سمت خانه که امدم، دیدم در محلمان، که بی بخار میخواندمشان، غوغایی به پا بود. چنانکه نیروهایشان را ریختند و حتی به سمت مایی که به خانه همسایگان پناه برده بودیم هم یورش اوردند.
همان یک شنبه شب، یعنی دیشب، گفتند که قرار است امروز راهپیمایی کنیم. از انقلاب تا ازادی.
و همین هم شد. بی مجوز. با هزاران ترس و تهدید. اما با دوستان. این روزها با دوستان بیش از هر زمانی ارتباط میگیریم. روزهای در عین تلخی، خاطره انگیزی است...
اما همه رفتیم. جمعیتی شدیم. جمعیتی! باورش برای خودم هم سخت بود! و البته شادی اور.
همه لذت بردیم از این حضور.لذتی بس ژرف.
هر چند که این روزها خونها ریخته شده. کوی دانشگاه را به هم ریخته اند. توهین کرده اند. کتک زده اند. ادم کشته اند، اما ...هنوز مردم حضور دارند. و امید.. آنچه میخواستند از ما بگیرند،آنچه میخواستند با دروغهایشان، در ما بکشند، اندکی جان گرفته.
نمیدانم فردا چه میشود. فردا ها چه خواهد شد.
اما من فقط امیددارم. امیدی سبز
مریم خانوم گل معرف حضور