شاید اگه شفیعی کدکنی، شاعری که محبوبترین شعر من رو گفته، برای همیشه ایران میموند، هیچ وقت سعادت دیدنش را پیدا نمیکردم... اما این دلیلی نخواهد بود که از شنیدن خبر رفتنش، غمگینم نشوم!خبر رفتنش از ایران غمگینم کرد.
رفتن آدمهایی که سرشون به تنشون می ارزه.. از ایران.. از کشوری که توش به دنیا اومدیم. از سرزمین مون ...مادرمون.. اون هم کسی که کارش، با زبان مادریش بود. همه هویتش زبانی بود که با ان شعر میسرود.. بدآنگونه که در ذهنها بیشتر از هر خاطره ای حک میشود!...از سویی هم، دراین زمانی که او رفت، و خبر سازی رندانه ای که راجع به رفتن او شد ،کمی هم خوشحالم کرد.. هر چند میدانم که بیهوده است! آنانی که باید بفهمند رفتن امثال او از این کشور، چه فاجعه ایست، وقیح تر و احمق تر از آنند که بفهمند.. اما همین که حس کردم رفتن او اعتراضی بود به "دیار وحشتی" که اون نیز سر پیری، نهایتا و علی رغم میل باطنی تصمیم به ترک آن گرفت، اندک دلخوشی ای بود.دیار وحشتی که بیش از هر کسی، به او و امثال او متعلق است ،از سر حقی که به گردن همه ما دارند
درست مثل غم و شادی ناشی از حرکت اعتراضی استاد شجریان.. که نوای ربنایش را نداریم دیگر اما......
کاش نزدیک باشد روزی که شاهد رفتن دجالان و جلادان رویاهای سرزمینمان ، باشیم، نه انان که به رویاهامان جان میدهند