امروز 8/8/88 هست! از اون روزا که به قول معروف مگه چند بار اتفاق می افته؟! پس به فال نیک میگیریمش.
این روزها که می گذرد... ما نشستیم برای خودمون سریال های خاری میبینیم. تب لاست و فرندز و پریزون برک که از خیلی وقت پیش یقه بسیاری از دوستان ما رو گرفته بود، روی ما هیچ تاثیری نداشت و همیشه فکر میکردم من ادم سریال دیدن نیستم!
اما یکی از دوستان عزیز گفت، فکر می کنی! بذار ببینی! تو هم معتاد خواهی شد! این شد که آقا میلی، مقدار متنابهی سریال رو ، لطف نمودند و کلی سریال به ما دادند. هو آی میت یور مادر .لاست.هاوس.فرینج! و همه اینها محشر بودن!
البته مسلما تازه اولاشم! امما تا همین جا هم کلی حال داده! داشتم با خودم فکر میکردم که سریالها و کلا فیلم های اینطوری که توش کلی بهت اطلاعات میده و یا حالت و سر جاش میاره، به نوعی کتاب ها و رمانهای مدرن هستند!
خلاصه توصیه اکید میشه که شما هم به جمع ما معتادین بپیوندید( هر چند میدونم خودم از آخریاشم)
***
یه چیز دیگه که چند روز پیش دلم خواست ازش بنویسم، راجع به اتفاقاتی هست که در جنبش سبز داره می افته!
دو روز پیش در بلاگ خانوم ابتکار، مراسم ازدواجی رو تعریف کرده بود که عروس در اون سر تا پا سبز پوشیده بوده. این خاطره اش منو یاد عکس عروسی دوستان و هم نسلان مامان باباهامون انداخت که خیلی هاشون به صورت انقلابی ازدواج کرده بودن! با مانتو و روسری و خیلی ساده! بعد گفتم بد نیست موسوی و باقی اقایون خطبه عقد جوونها رو بخونن! خدش میشه نهضتی واسه خودش :))! اون وقت همه طی اعتراض مدنی میرن با هم مزدوج میشن! بعد اینطوری همه به هم محرم میشن! در نتیجه میشه بی حجاب شد! در نتیجه خود به خود اصلاحات میشه :))!( زهی خیال باطل)
اما یه جورایی این اتفاقات و شباهتهایی که بین جنبش سبزی ها و انقلابیون هست، گاهی من رو میترسونه! هر چند همیشه با خودم میگم که ما تجربه اون انقلاب رو داریم و افتهای برخی از اون رفتارها رو میدونیم و نمیذاریم دوباره تکرار بشه!
به قول جمله ای که یادم نیست اما یه جا خوندم، ما باید همه اش از این جنبش مراقبت کنیم. نباید ولش کرد. واز اون ور هم باید زندگی کرد که جمع این دو کار مهم واصولا نسبتا سختیه! اما ما می توانیییم
دیگه حوصله نوشتن ندارم! الان حرفم نمی آد
فقط 13 آبان یادمون نمیره! همه میریم راهپیمایی
هورااااا
| [+/-] |
یک روز خاص؟یا مثل روزهای دیگر |
| [+/-] |
هوووووووووم |
بسیاااار موافقیم
| [+/-] |
ایرانی که باید دید |
امروز داشتم ایمیل هام رو چک میکردم، که دیدیم یکی از اونها با این تیتر بود:" تنها در ایران می توان شاهد این تصاویر بود"
دو ، سه روزی میشد که این ایمیل را داشتم و بر اساس پیش داوری که اصولا ایمیلهایی با این عناوین ، عکس هایی انتقادی را در بر میگرفتند ،بازش نمی کردم.
الان که این ایمیل را دیدم ، متوجه قضاوت اشتباهم شدم. ایمیل پر بود از تصاویری زیبا از نقاط مختلف و دیدنی در ایران که مرا مبهوت کرد...
یاد هفته پیش افتادم و مسیری که تا جواهر ده پیمودیم. در ماشین با دوستان صحبت این شد که ایران انقدر پتانسیل برای جذب توریست دارد که اگر چاه نفتهایش را ببندد ،همه ملت میتوانند فقط ز همین طریق، ارتزاق کنند. مثل هلند و بسیاری دیگر از کشور های اروپایی که مردم به نوعی ،از همین طریق، زندگی را می گذرانند.
یاد سفرم به سوئد افتادم که ما را بردند به جایی که در آن به سفالگری می پرداختند و شمع سازی به روشی سنتی.
یادم است که چه قدر حسرت خوردم که سفال و سفالگری از هنر های قدیمی است که ما ایرانیان تبحر خاصی در آن داریم. اما واقعا چرا کسی به فکر نیست. در بسیاری از کشورها ،از گذشته نداشته ،تاریخ میسازند... آنوقت ما با این همه نعمت و دارایی ، چه قدر کاهلی میکنیم در حق خود و بشریت. بشریتی که حق دارد این گنجینه ها را ببیند و حفظ کند.
در نگاهی عمیق تر حتی، ما به تاریخ و آیندگان هم بد می کنیم. نه صرفا از نظر عایدی مادی ، که از نظر معنوی. وقتی برای این داشته ها ارزشی قائل نبود، تلاشی هم برای حفظ انها صورت نخواهد گرفت.. و فنا نتیجه محتوم این گنجینه ها خواهد بود. و فرزندان ما از انها محروم خواهند شد.
***
نکته دیگری که در این ایمیل و ایمیل های دیگری که پس از انتخابات بیشتر میبینیم، افتخار به ایرانی بودن و تعلق خاطر بیشتر به هویت ایرانی مان است که بیشتر و بیشتر در میان مردم دیده میشود. که این مهم نیز از دیگر دستاوردهای جنبش سبز است.
همین که خودمان را بهتر میبینیم و البته خود بینی مان کمتر شده و معنای خود را از یک فرد، تا سطح جامعه گسترش داده ایم و نتیجتا مسئولانه تر برخورد میکنیم. یا لا اقل برای مسئولیت پذیری تمرین میکنیم.
***
امیدوارم که بیش از پیش شاهد تلاشمان برای ساختن باشیم. هر جا که هستیم
پی نبشته: برای بسیاری از دوستان این ایمیل را ارسال کردم. اگر کسی می خواهد که ایمیلش را ندارم، کامنت بگذارد و البته اگر کسی ایمیلهایی از این نوع داشت، ما را فراموش نکند.
| [+/-] |
دلتنگ خواهری |
خواهری رفت به ینگه دنیا...
دو روزه که رفته و در این مدت نه حالش بود بنویسم و نه وقتش شد.
خواهری رفت به بد ترین شکلی که می شد یه مسافر رو راهی کرد. بمیرم براش که اینقدر با اشک و ترس و دغدغه رفت...
اما مطمئنم که فصل جدیدی باز میشه برای زندگیش. فصلی که در اون بزرگ میشه و به این دنیا، زیبایی و وسعت می بخشه. گاهی به موقعیتی که برای تجربه های جدید و متفاوت به دست اورده ،غبطه می خورم.
به قول اون جمله تو گوزنها:" وقتی رفتی نفهمیدم کی رفته حالا که اومدی میدوونم.." حالا قضیه ما بر عکسشه. حالا که رفته ... دلتنگشم و میدونم این دلتنگی بیشتر هم خواهد شد. با این که دانشجوی شهرستان هم بوده و به دوری عادت دارم، با اینکه میدونم که باز هم میبینمش، دیر یا زود، با اینکه تلفن و اینترنت و .. هست، اما فعلن هنوز هیچ چی نشده جای خالیش خیلی به چشمم میاد.
هر چند .. زندگی ادامه داره و ما به اوضاع جدید هم عادت خواهیم کرد. هر دوی ما.
خواهرم هر جا هستی خوش بخت باشی.
| [+/-] |
سفری دیگر... خاطره ای دیگر |
2 روز آخر هفته ای که گذشت رو، به لطف و دعوت دوستان، در شمال کشور سر کردیم! و چه سر کردنی! بسیااار خوش گذشت.
آنقدر که هیچ کدام دلمان نمیخواست برگردیم.هوا سرد بود و با چوب هایی که مردان به شکار انها میرفتند ،گرم میشدیم :))
برای اولین بار در این دو روز، دید من نسبت به بازی تخته نرد عوض شد! همیشه آن را بازی دو نفره ای میدانستم که باعث میشود جمع از هم بپاشد! اما اینبار فهمیدم اگر به تعداد متنابهی تخته نرد مجهز باشیم، این بازی تبدیل به بازی گروهی ای میشود که اتفاقا همه در آن شرکت دارند!
کل کل های دخترانه پسرانه همه که جای خود! ما فهمیدیم که واحد شمارش ضعیفه، مشت است ! یک مشت ضعیفه!
در این سفر به طور جدی متوجه تفاوت زنان و مردان شدم! و آن چیزی نبود به غیر از رو؟! که ماشالا خداوند تبارک و تعالی به مقدار کافی از این عنصر به مردان عنایت فرموده است! اینها هی در بازی های مختلفه( اعم از فکری و فیزیکی) میباختند و همچنان از رو نمیرفتند!!
شبانه هم به ملاقات دریا رفتیم. ابهتش سر جایش بود. مثل همیشه.
به جواهرده هم رفتیم... جایی که همیشه تعریفش را شنیده بودم. و وقتی دیدم تازه فهمیدم. مسیری طولانی را با ماشین باید طی میکردی تا به آنجایی برسی که باید. از درون مه میگذشتی همه مسیر را و به بالا که میرسیدی، تو بودی و. دریای مه زیر پایت و هوایی شفاف در اطرافت.
هر چند تجربه جنگل ابر را داشتم، اما این نیز در نوع خود بی نظیر بود. به خصوص که با آن نان گرد و داغ و خوش مزهء تنوری زن روستایی که درونش دوغ و کره و خوشمزه های دیگر داشت، طعم این خاطره، به یادماندنی تر هم شد.
این سری به اقتضای جمع، کلی بازی کردیم. وسطی،بد مینتون، پانتومیم، ورق و تخته و ... و یاد بچه گی هایم کردم. مخصوصا هنگام وسطی. مخصوصا که این روزها هر چه که بزرگتر میشویم، در این گونه جمع ها ، علاوه بر تمام خوبی هایش غم ناشی از دوری از کودکی و جوانی، گاها خیلی پر رنگ میشود..
مدتها بود که همیشه در جمع دوستان بحث و تحلیل و .. بود. اینبار اما با این که دوستان از همان جنس بودند، اما نمیدانم چرا، به بازی گذراندیم و بی خیالی و سر خوشی. و این حس خوبی به من داد.
خلاصه که جای همه خالی
و باز هم همان شعر پر مصداق:
ساعات خوش آن بود که با دوست به سر شد
| [+/-] |
مرگ معشوق... تلخترین حادثه ها |
| [+/-] |
پسر همسایه |
دختر واحد روبرویی از مدرسه میاد خونه و چون مامانش هنوز نرسیده، زنگ ما رو میزنه و منتظر میشینه .
کلاس دوم دبستانه و پر حرفه اصلا هم کم رو نیست! دختر با مزه ایه.
مامانش بعد از یک ربع میرسه و برادرش رو که از پیش دبستانی اورده به همراه داره...
موقع خداحافظی پسرک به مامانش میگه :
مامانی میشه دفعه بعد اول بری دنبال آبجی، من زود برسم تو خونه نباشی، برم خونه اینا؟؟!!!!!
جل الخالق